پژوهشكده تحقيقات اسلامى
96
عاشورا شناسى (فارسى)
اشراف چون اسماء بن خارجه ، محمد بن اشعث ، كثير بن شهاب و غيره . به هر يك از ايشان كه اين خدمت فرمايى ، منّتها پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند . از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على ( ع ) معاف دار . ابن زياد گفت : معارف كوفه را بر من مىشمارى ؟ من خود ايشان را مىبينم ، اگر دل مرا از كار حسين ( ع ) فارغ كنى دوست عزيز باشى ، و الّا مثال رى بازده و در خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف بر هيچ كار ندارم . عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت ، پس گفت : اگر نروى و با حسين بن على ( ع ) جنگ نكنى و فرمان من در كار او به امضاء نرسانى ، بفرمايم تا گردن تو بزنند و سراى تو غارت كنند ، هرچه خواهد گو باش . عمر گفت : چون كار بدين درجه رسيد و ضرورت پيش آمد ، چنان كنم كه امير مىفرمايد . ابن زياد او را مَحْمدت گفت و در عطاى او بيفزوده چهار هزار سوار ملازم او كرد و ولايت رى بر او مقرّر داشت . پس ، عمر سعد آن بدبخت شقى به سبب دوستى ولايت رى چنين كارى قبول كرد و با آن لشكر روى به جنگ اميرالمؤمنين حسين ( ع ) آورد . آسمان و زمين از او انگشت تعجّب به دندان گرفت و بر او مىخنديدند ، بلكه لعنت مىكردند و به گوش او فرو مىخواندند اين شعر را : گيرم كه روزگار ، تو را مير رى كند * آخر نه مرگ نامهء عُمر تو طى كند ؟ گيرم فزون شوى ز سليمان به ملك و مال * با او وفا نكرد جهان ، با تو كى كند ؟ و آن مستِ دنياى فانى به جهت ملك و مال نه از خدا شرم داشت و نه از خصومت رسول خدا باك ، به چنين امرى شنيع اقدام نمود كه تا دنيا برقرار است مورد طعن و لعن ملائكهء مقرّبين و انبياى مرسلين خواهد بود . آن مغرور بى خبر نمىدانست كه كجا مىرود و چه مىكند . و عبيداللَّه زياد آن ملعون شوم را گفت : زينهار تا نگذارى كه حسين بن على ( ع ) و اصحاب او گرد فرات گردند و يك شربت از آن بخورند . عمر سعد گفت : چنين كنم . القصّه ، چون چهار هزار سوار و عمر سعد به كربلا رسيدند ، حرّ با هزار سوار به دو پيوست . عمر يكى از اصحاب خويش ، نام او عروة بن قيس الاحمسى ، را بخواند و او را گفت :